![]() |
![]() |
|
| از من برای من |
|
یک لحظه در میان خودم یک لحظه در میان نگاه تمامی نگاه های دور و برم زمان از حرکت مأیوس می شود و من امیدوار. گویی که در میان مرگ لحظه ای ثانیه ها جانی برای زندگی پیدا کرده ام بی آنکه بدانم چرا؟ با اشک های سرازیر از گونه های ترک خورده ام در میان تمام نگاه های دور و برم می دوم صدای جیغ آفتاب همهمه ی تمام نگاه ها را خاموش کرد من،در مرکز خیره گی ها،ایستاده و مبهوت باد،غمگین و بی حوصله از من می گذرد موهایم مثل همیشه بهانه ی باد را می گیرند نفس می کشم ،گیج می زنم علامت سؤال بزرگی در جا پای کفشهایم مانده است آرام و یواشکی، طوری که عقربه های خواب رفته ی ساعت را بیدار نکنم از خودم می پرسم: کجا؟ چی؟ نمی دانم، کسی با صدای شبیه به خودم ، در گوشم نجوا کرد: به دنبال هر چه بگردی نیست تمام نگاه ها خالیست تو به هیچ خیره مانده ای اشکهایم ناگهان برای آمدن مأیوس شدند گونه هایم خون افتاد صدای جیغ آفتاب در میان خنده ی من خشکید و عقربه ها بیدار شدن و من دوباره در میان همهمه ی نگاه ها و رفت و آمد های مسخ شده آرام و بی صدا محو گشتم و صدای زجه ی خورشید را در لابه لای بوق چراغ های قرمز هیچ کس نشنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:27 توسط احسان ابهری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
الیا...دختری که سایه هم ندارد کوچه پس کوجههای دل هوپا پینوکیو مدایح بی صله آبکی ترین نقدهای هنری دنیا صحنه آفتاب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
کابوس |
|
RSS
|