![]() |
![]() |
|
| از من برای من |
|
در هر ضربان فاجعه تكرار ميشود تيك... تاك اينجا زمان...! وزن سؤال بودن، خواستن... در كنار توان درك من مقايسه بي فرجام. چراغهاي راهنمايي روشن حق عبوردر خيابان روشن ممنوع نگاه دزدانه پشت پردۀ نمايش حق مسلم ممنوع شيشه هاي دودي الگانس زنده باد آزادي. شورش براي دانستن از نوع سوم... حادثه هاي زنجيره وار... چراغها خاموش است با توام چراغ قوه: Sms ممنوع وقت خواب است طلوع فاجعه فرداست؟ بخوابيد تعطيل است. براي رسيدن به جايزه خشبختي... زيباترين زنده باد، مرده باد. شما برندۀ يك سال ربع تبرك چهارديوار ما بهترين چهار ديوار است زنده باد آزادي زنده باد خشبختي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:43 توسط احسان ابهری |
|
|
سلام
سال نو همتون مبارک. میدونم خیلی دیر اومدم.ولی برگشتم که دوباره شروع کنم به کمک همتون احتیاج دارم پس سلام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 15:7 توسط احسان ابهری |
|
|
زمان زياديست به تنفس خود فكر نميكنم حوصله كفشهايم از مسير تكراري هرروز سررفته است خوابهاي خوابالود من فقط سيگارميكشند بي حوصله. منم كه در زندگي هرروز ديروز را تجربه ميكنم مدام و عشق: در تكرار اين هر روز چند مرتبه تكرار ميشود در ترجمۀ اشتباه اين واژه؟ ما همصداي كدام فاجعه هستيم كه نميدانيم لحظهامان آبستن از كدام همبستريست. رگ در ميان روزهامانخشكيده است كه در خيانت روزهايمان مبهوت مانده ايم
. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:43 توسط احسان ابهری |
|
|
یک لحظه در میان خودم یک لحظه در میان نگاه تمامی نگاه های دور و برم زمان از حرکت مأیوس می شود و من امیدوار. گویی که در میان مرگ لحظه ای ثانیه ها جانی برای زندگی پیدا کرده ام بی آنکه بدانم چرا؟ با اشک های سرازیر از گونه های ترک خورده ام در میان تمام نگاه های دور و برم می دوم صدای جیغ آفتاب همهمه ی تمام نگاه ها را خاموش کرد من،در مرکز خیره گی ها،ایستاده و مبهوت باد،غمگین و بی حوصله از من می گذرد موهایم مثل همیشه بهانه ی باد را می گیرند نفس می کشم ،گیج می زنم علامت سؤال بزرگی در جا پای کفشهایم مانده است آرام و یواشکی، طوری که عقربه های خواب رفته ی ساعت را بیدار نکنم از خودم می پرسم: کجا؟ چی؟ نمی دانم، کسی با صدای شبیه به خودم ، در گوشم نجوا کرد: به دنبال هر چه بگردی نیست تمام نگاه ها خالیست تو به هیچ خیره مانده ای اشکهایم ناگهان برای آمدن مأیوس شدند گونه هایم خون افتاد صدای جیغ آفتاب در میان خنده ی من خشکید و عقربه ها بیدار شدن و من دوباره در میان همهمه ی نگاه ها و رفت و آمد های مسخ شده آرام و بی صدا محو گشتم و صدای زجه ی خورشید را در لابه لای بوق چراغ های قرمز هیچ کس نشنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:27 توسط احسان ابهری |
|
|
وای که چه واژه عجیبیست سلام به جا شیرین و به جا تلخ است. گاهی آغاز می کند و گاهی پایان یک آغاز گذشته است ومن : واژه ای ویرانگر و شاید...
وتو: واژه ایست کمی مبهم که همیشه از ابهامش فرار کرده ام. وما: هزار واژه شیرین و تلخ و مبهم است. همیشه گفتیم که ما... ولی در قامت ما بودن نبوده ایم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 14:5 توسط احسان ابهری |
|
|
صدای قار قار کلاغ آواز این پرنده نیست صدای هق هق دل گرفته اوست وگرنه صدای آواز کلاغ آرام و زیباست زیبا همچون باتن پاک وظاهر مهربان کلاغ آواز کلاغ زیباست اما حیف که بغض چندساله اش مجال خواندن نمی دهد. (تقدیم به مرحوم حسین پناهی و مهدی شفیعی زرگروهمه کسانی که آواز کلاغ را میفهمند) |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 16:52 توسط احسان ابهری |
|
|
لحظه در لحظه عذاب
تجربه کردن مرگ
زندگی کردن بی تو
خونه لبریز سکوت
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 18:2 توسط احسان ابهری |
|
|
من وحشت زده دشت گریزخودمم تو بودن را ترسی نیست خسته از خود هستم از شما دردی نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:6 توسط احسان ابهری |
|
|
برای زیستن به نوع خود:
کمی خلوت دنج می خواهم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 14:3 توسط احسان ابهری |
|
|
امروز بارانیست
و من غمگین اتهامم من متهمم، مقصر برای انتخاب تنها مردن به خدا قسم من از خودم گریزانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 22:51 توسط احسان ابهری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:15 توسط احسان ابهری |
|
|
خالیم از بودنم*
خوشحالم از حس تنفر*
و غمگین از تنهایی خودم* یک لحظه: علامت سوال؟ چرا؟ جرا کسی نمیفهمد؟ که من از خودم گریزانم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:47 توسط احسان ابهری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 15:17 توسط احسان ابهری |
|
|
پیش میاد وقتایی که ادم از همه چی جدا میشه حتی از خودش.یک دفه خالی میشه، تویه بودن خودش گیج میشه و همه حرفای خودش یادش میره خیلی سخته عاشق باشی ولی نتونی. تو دوست داری و عاشقی ،اونم هست ولی تو دیگه نمیتونی میگی کمکم کن، وای که خورد میشی زیره وجدان نیمه جونت وقتی بهت میگه: من دوست دارم ولی اگه بدون من راحتی بورو... سخته وقتی نتونی بگی که :سخته بی تو ولی.،،، تنها گرمیه دستشو رو وجودت احساس میکنی که آرومت میکنه تورو آرومت میکنه و اونو خراب اونوقته که اشکات آروم ولی سنگین گونه هاتو آتیش میزنه منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 15:9 توسط احسان ابهری |
|
|
نیاز تنهاییم را تو....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:44 توسط احسان ابهری |
|
|
شاید من شاید نگاه خسته آسمان شاید تو شاید صدای دل گرفته پریشان جمعه شاید همه شاید صدای هق هق رود شاید هیچکس شاید صدای ماه. اما من: تنها صدای کهنه صندوق عاشقانه هایم اما تو: تنها دلیل بودنم اما همه: می گزرند بی دلیل و حتا نگاهی اما هیچکس: بگزریم.........! بگزریم اما همیشه تو..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 17:44 توسط احسان ابهری |
|
همیهشه خستگی هست ولی بودن همیشه نیست پس بیخیال خستگی باهم باشیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:59 توسط احسان ابهری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
الیا...دختری که سایه هم ندارد کوچه پس کوجههای دل هوپا پینوکیو مدایح بی صله آبکی ترین نقدهای هنری دنیا صحنه آفتاب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
کابوس |
|
RSS
|